على اكبر دهخدا
1007
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : پيش از آنكه دشمن بر تو . . . ، شود . شاور صديقك فى الخفى المشكل * و اقبل نصيحة ناصح متفضل و الله قد اوصى بذاك حبيبه * فى قوله شاورهم و توكل . از العراضه . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود . شاوروهن و خالفوهن . حديث . اقتباس . پيش خود مستشار گردانش * ليك كارى مكن بفرمانش . اوحدى . بگفتار زنان هرگز مكن كار * زنان را تا توانى مرده انگار . ناصر خسرو . گر ندانى ره هرآنچه خر بخواست * عكس آن را كن كه هست آن راه راست شاوروهن پس آنگه خالفوا * ان من لم يعصهن تالف . مولوى . شاهان بتاب و بمردان مرد * بدينار شاهى توانند كرد ( كه . . . ) * شاهان پياده نسازند جنگ ( اگرچه بود كار دشوار و تنگ * كه . . . ) فردوسى . شاهان سخن را ندارند خوار * ( چنين گفت كار آزموده تخار كه . . . ) فردوسى . شاهان را از دستوران بد بد رسد . بد رسد گويند شاهان را ز دستوران بد * جز كنون اين داستانرا كس نيامد دلپسند . قطران . رجوع به : ز دستور بدگوهر . . . ، شود . شاه اسپرم از گاه دو برگى پيداست . از شاهد صادق . شاه اگر لطف بيعدد راند * بنده بايد كه حد خود داند . شاهاندازى كردن . لاف زدن ، دربارهء خود گزاف گفتن . شاهبازان بگه صيد نگيرند مگس * ( نكنم رغبت دنيا كه متاعيست قليل . . . ) ابن يمين شاه با للهاش بازى مىكند . حريف رعايت قواعد بازيرا در موقعى كه بنفع او نيست نميكند . شاه بايد غلام تن نبود * تا خطيبش دروغزن نبود . سنائى . شاه بايد كه گيرد از سر هوش * بر جهان چشم و بر رعيت گوش . اوحدى . شاه بد دل هميشه خوار بود . ( بر ميانه بود شه عادل * نبود شير شرزه اشتر دل شاه پر دل ستيزهكار بود * . . . ) سنائى . رجوع به : ملك را شاه . . . ، شود . شاه بيدار است حارس خفتهگير * ( . . . جان فداى خفتگان دل بصير . ) مولوى . شاه تا زفت و بىخرد نبود * جفت او خود وزير بد نبود . سنائى .